درباره

فهرست اصلي
آرشيو مطالب
- هفته چهارم خرداد 1387
- هفته چهارم مهر 1385
- هفته چهارم شهریور 1385
- هفته سوم مرداد 1385
- هفته اوّل خرداد 1385
- آرشيو
سلام دوستان خیلی وقته نیومدم و سر بزنم
چند وقتی نبودم یه خورده هم دل و دماغ نت رو نداشتم

پس کو اون هوای تازه......بگو که هیچ اثری نیست.....باورت بشه اون بیگناه ساده نیستم
دیگه اون رنجیده تنها با پای پیاده نیستم....
دیگه اون دیونه ای که وسط آفتاب مرداد وای میستاد و نماز می خوند نیستم
بگو یارب بگو یارب...چه بد گفتم چه بد کردم
نزدت خیش تن را دیو و دًٌٌٌٌٌٌٌد کردم
مرا یا رب نمیخواهی گناه از تو اگر نفرین به این دنیای بد کردم
به حرفم گوش کن یارب ....به دردم گوش کن یارب
اگر یارب بیهوده میگویم مرا خاموش کن یا رب
میدونید چیه خیلی شاکیم فکر میکنید از کی؟ از خدا
میخوام بهت بگم خیلی بی انصافی خدا...
چرا این همه راز و نیاز کردم... ازت خواستم چیزای که خواستم ندادی...میدونی چیه نه اینکه فکر کنه کم اوردم... نه اینجوری نیست...کم نیوردم فقط میخوام ازت بپرسم چرا به اونایی که دارا هستند میدی ولی از اونای که ندارن میگیری...بجای اینکه بهشون بدی میگیری واسه همینه میگم بی انصافی...نه نه فکر نکی این خواستنا پول یا اینکه عشق باشه کلی دارو میگم تا حالا چیزی شده که بخوامو بدی... خیلی چیزا شده که ندادی... خیلی بهم بدهکاری...کاری هم به حرف بقیه ندارم .... چی میگن بزار بگن من کافرم... بزار بگن من دیونهام یا اینکه بگن من عاشقم فرقی نمکنه چی میگن.... مهم اینه که با خودم احد بستم که باهات قهر کنم... میخوام تا وقتی که چیزی که ازت میخوام رو بهم ندادی باهات آشتی نکنم... بابا به کب بگم مگه نمیگن همه چیزو میدونی... ومیبینی... مال مردم خوری کردم...دزدی کردم...به ناموس مردم نگاه کردم ... به کدوم گناه نکرده داری مجازاتم میکنی
خیلی بی انصافی...
آرزوی پرواز
هنگام تماشاي شادي پرستوهاي مهاجر كه صداي پر نشاط
آنهادر اعماق ذهن سردم طنين انداز مي شود ... پرنده بودن
وپرواز آرزوي من است...
هنگامي كه درختان سايه سنگين و سرد خود را برروي كوچه باغهاي
قديمي پهن مي كنند وبلبلان آواز خود را به برگهاي سبز وآرام آنان هديه مي كنند..
تابرگها مستانه برقصند وبخندند........ سبز بودن آرزوي من است.....
هنگامي كه به رودخانه پهن وبي صدا مي نگرم كه سنگهاي سخت را با
متانت خود صاف كرده وبا طراوت خود گرماي پاهاي خسته مرا التيام مي بخشند..
رود بودن و به دريا رسيدن آرزوي من است...
هنگامي كه مورها را نگاه مي كنم كه اميد به لانه رسيدن در آنان تمامي ندارد
رفتن و نترسيدن آرزوي من است...
هنگامي كه به شقايقي مي نگرم كه در پشت آن تنه پير آرام گرفته
و نغمه اي مي خواند سرشار از شوق عشق...
بودن وعشق آرزوي من است....
مي نگريست به پر هاي مغرور عقاب كه با صداي باد مي رقصيد..
وچشماني كه همچون نيزه بر پيكر زمين مي نشست....
در انتظار بودتا دوباره پرواز كند.........گنجشك هر روز با پرواز او بيدار ميشد.....
جان مي گرفت....پرواز عقاب برايش شراب بود ومستش مي كرد....
نظري به خود كرد به پرهايش ......به بالهاي شكسته اش كه زير برگهاي قديمي جنگل پنهان كرده بود...دلش به حال پرهايش مي سوخت كه هيچگاه لذت بوسه ابرها را نچشيده بودند.....ودر ميكده رنگين آسمان با آواز باد نرقصيده بودند....
خسته بود از شاخه هاي تكراري .....او غوغاي آسمان را مي خواست...
جايي كه براي او بلند بود.....خيلي بلند....براي او كه ديگر بالي نداشت.....
اما او مي خواست آسمان پرهايش را در آغوش بگيرد.....قبل از آنكه باخاك همرنگ و يكي شود...
تصميم گرفت وخنديد.....مي خواست اينبار او ساقي عقاب باشد ........از زير برگ بيرون آمدتا او و پرهاي كوچكش را ببيند....
نمي خواست بيهوده با آسمان وداع كند......در گوشه اي از زمين پست.... تنها...و بي آواز....
آسمان از بال هاي عقاب تازيانه مي خورد....
...برآسمان پادشاهي مي كرد...در آن سوي ابرها...
پرواز مي كرد .....آنطوري كه گنجشك آرزويش داشت....
بر فراز رنگين كمان....
با بالهاي برافراشته ....
با منقاري كه چند پر كوچك گنجشك به آن چسبيده بودند....
پر هايي كه با نوازش باد مستانه مي چرخيدند ومي رقصيدند.....
خيره به آسمان شدم شايد بيابمش ....نبود
چونكه آسمان به مهماني مرغان سبك بال رفته بود.....
به آنسوي غروب رفتم شايد كه باشد اما نديدمش...
چونكه آفتاب طلوعي ديگري بود براي دلي ديگر....
به دشتي رفتم شايدكه آنجا باشد اما نبود....
چونكه دشت مي رقصيد با ترانه باران....
به دريا رفتم ...نبود....
چونكه دريا با هلهله موجها رقصان بود .....
راهي صحرا شدم.....نبود...چونكه صحرا با زوزه باد هم صدا بود...
به جنگل رفتم اما كسي نگاهم نكرد....چونكه جنگل ميخانه بلبلان بود و مطرب عاشقان....
خداوندا كليد اين دل كجاست....
آرام به كلبه ام برگشتم.....پنجره را گشودم و نشستم......
به يكباره دلم آرام گرفت....كجا بود گمشده ام...؟
همه جا را نگريستم...شايد ببينمش.....شايد بيابمش.....اما نديدم...
ناگه ........گرمايي يافتم برگونه ها............
آه خداوندا....يافتمش ... چه خوش مي باريد....
بي ادعا....بي صدا.......
سلام به همه دوستان

... پرواز بايد كرد ...
من از يادم نخواهد رفت آن روزي
كه تو مي رفتي و ساز غريبم ناله مي كرد
تو خندان بودي و من در پس احساس
سركوب.
دلم از گفته هايت ناله مي كرد
ز چشمان تو حرف پر غرورت فاش مي شد
ولي من در كنار اشك
خاموش .
و چشمانم به راه تو چه غوغايي به پا مي كرد
فراموشم نخواهد شد كه مي گفتي
كه آن سو تر
كه دور از اين همه احساس و پيوند
كنار آن همه بي عشق ماندن
سوار اسب خواهي شد
و از قاب سياه آسمان
پرواز خواهي كرد
من و ساز غريبم
ساز خود را مي زديم آن روز
ولي ساز تو در دستت نبود
نمي دانم نمي دانم
چه مي گفتي كجا رفتي
ولي از دور مي آيد صداي بال آن اسبي كه مي گفتي.
طنين حرفهايت باز مي پيچد
به گوش كاسه سازم
و يك روزي طنين اين صدا راز تو را بر باد خواهد داد
به من اينگونه خواهد گفت
كه از سازم بسازم اسبكي
... پرواز بايد كرد ...

عين شين قاف
قسم به عشق و آنكه عشق آفريد
قسم به عشق كه داستان دلم با عشق
حديث شيشه و سنگ است
بگو چرا دل غم ديده ام چنين بشكست!
آسمان هنوز همچون كوه
ترديد داشت چه بايد كرد
كه عقل و صبرم برفت و طاقت و هوش
و در زمين دلم عشق بر اريكه نشست
و تو ای برترين معمار
درود بر هنرت
درود به خالق قلب در سينه
چه باشكوه خانه می سازی
ای عشق ! خانه ات مبارك باد!
اين آسمان به حسرت روز نخست می گريد
و گر نه باران چيست؟
و كوهها چه شگفت ماتشان برده!
يادش به خير!
خانه زمين در آسمانها بود
به زير پای آدميان سر فرود آورده است.
قسم به عشق و خالق آن
كه امانت هنوز در قلب است
و ای خدای بزرگ! هنوز ممنونم.
يادم نمی رود...
گذشته از اين هيچ بودم من
كه عشق آمد و در زمين دلم بر اريكه نشست.
پرواز
هنگام تماشاي شادي پرستوهاي مهاجر كه صداي پر نشاط
آنهادر اعماق ذهن سردم طنين انداز مي شود ... پرنده بودن
وپرواز آرزوي من است...
هنگامي كه درختان سايه سنگين و سرد خود را برروي كوچه باغهاي
قديمي پهن مي كنند وبلبلان آواز خود را به برگهاي سبز وآرام آنان هديه مي كنند..
تابرگها مستانه برقصند وبخندند........ سبز بودن آرزوي من است.....
هنگامي كه به رودخانه پهن وبي صدا مي نگرم كه سنگهاي سخت را با
متانت خود صاف كرده وبا طراوت خود گرماي پاهاي خسته مرا التيام مي بخشند..
رود بودن و به دريا رسيدن آرزوي من است...
هنگامي كه مورها را نگاه مي كنم كه اميد به لانه رسيدن در آنان تمامي ندارد
رفتن و نترسيدن آرزوي من است...
هنگامي كه به شقايقي مي نگرم كه در پشت آن تنه پير آرام گرفته
و نغمه اي مي خواند سرشار از شوق عشق...
بودن وعشق آرزوي من است....
مي نگريست به پر هاي مغرور عقاب كه با صداي باد مي رقصيد..
وچشماني كه همچون نيزه بر پيكر زمين مي نشست....
در انتظار بودتا دوباره پرواز كند.........گنجشك هر روز با پرواز او بيدار ميشد.....
جان مي گرفت....پرواز عقاب برايش شراب بود ومستش مي كرد....
نظري به خود كرد به پرهايش ......به بالهاي شكسته اش كه زير برگهاي قديمي جنگل پنهان كرده بود...دلش به حال پرهايش مي سوخت كه هيچگاه لذت بوسه ابرها را نچشيده بودند.....ودر ميكده رنگين آسمان با آواز باد نرقصيده بودند....
خسته بود از شاخه هاي تكراري .....او غوغاي آسمان را مي خواست...
جايي كه براي او بلند بود.....خيلي بلند....براي او كه ديگر بالي نداشت.....
اما او مي خواست آسمان پرهايش را در آغوش بگيرد.....قبل از آنكه باخاك همرنگ و يكي شود...
تصميم گرفت وخنديد.....مي خواست اينبار او ساقي عقاب باشد ........از زير برگ بيرون آمدتا او و پرهاي كوچكش را ببيند....
نمي خواست بيهوده با آسمان وداع كند......در گوشه اي از زمين پست.... تنها...و بي آواز....
آسمان از بال هاي عقاب تازيانه مي خورد....
...برآسمان پادشاهي مي كرد...در آن سوي ابرها...
پرواز مي كرد .....آنطوري كه گنجشك آرزويش داشت....
بر فراز رنگين كمان....
با بالهاي برافراشته ....
با منقاري كه چند پر كوچك گنجشك به آن چسبيده بودند....
پر هايي كه با نوازش باد مستانه مي چرخيدند ومي رقصيدند.....
خيره به آسمان شدم شايد بيابمش ....نبود
چونكه آسمان به مهماني مرغان سبك بال رفته بود.....
به آنسوي غروب رفتم شايد كه باشد اما نديدمش...
چونكه آفتاب طلوعي ديگري بود براي دلي ديگر....
به دشتي رفتم شايدكه آنجا باشد اما نبود....
چونكه دشت مي رقصيد با ترانه باران....
به دريا رفتم ...نبود....
چونكه دريا با هلهله موجها رقصان بود .....
راهي صحرا شدم.....نبود...چونكه صحرا با زوزه باد هم صدا بود...
به جنگل رفتم اما كسي نگاهم نكرد....چونكه جنگل ميخانه بلبلان بود و مطرب عاشقان....
خداوندا كليد اين دل كجاست....
آرام به كلبه ام برگشتم.....پنجره را گشودم و نشستم......
به يكباره دلم آرام گرفت....كجا بود گمشده ام...؟
همه جا را نگريستم...شايد ببينمش.....شايد بيابمش.....اما نديدم...
ناگه ........گرمايي يافتم برگونه ها............
آه خداوندا....يافتمش ... چه خوش مي باريد....
بي ادعا....بي صدا.......
اگر آنسوي آسمان لانه ايست براي تو ...ونام تو نسيم زندگي براي من...
اگر درياي پرخروش راه هر روز من است براي رسيدن به تو....و چشمانت ستاره
هر شبم براي بيداري.....
اگر سكوتم ترانه ايست براي تو.....و يادت رود سرد و بي صدايي براي من....
اگر چهره ام برگ خزانيست براي تو.....و قدمهاي تو نبضي براي رگهاي من.....
اگر باد مطربيست براي تو ....ونگاهت رؤيايي براي من........
اگرخورشيد آيينه ايست براي تو......وچشمانت چراغي براي من....
مي سپارمت به باد.... به خيالي كه دل به آن سپرده بودم...
به طلوعي كه با آواز قناريان به خاطره ها پيوست و رفت.....
به غرو بي كه پرواز را با خود به ياد ها سپرد وفراموش شد.....
به شبي كه بي تو پاياني نداشت....
به غروري كه همچون شيشه عمر عشق شكست وآواره شد.....
به آواز برگهاي خزان....به باله خسته فرشتگان.....
شب است و پنجره عمر در حال خواندن قصيده اي است براي طلوع.....
پس از مدتها آرام گرفته بودم......
طوفان اندوه پايان يافته بود......و دشت افكارم خيسه خيس ....
بوي شبنم باز افسونم مي كنم......تا باز گردم به دشت آرزوها.....دشت هميشه طوفاني....
هواي چيدن گل دارم و از خار نمي ترسم....
مي گشايم دست ها را.....مي چينم گلي .....و ورق مي زنم ديروز را....
شايد دفتري هستم پر از خاطراتي دور....
و دستهايم نقاشي براي صحفه ها....
ايمان......
ش
همان نسيمي معطريست كه مي وزد بر برگهاي سبز و غبار گرفته ديروز...
نسيمي كه ؛ من را ورق مي زند براي بوييدن نسيم صبحگاه فردا.....
اين وادي كجاست كه در آن ديوانه عاقل مي شود...
ومست هوشيار...
لعل وياقوت دلم اسير است در افسون رنگ بهار كه در كمان
ابروان الهه ناز رقصان است ودل گداز...
سكوت دل را در مرگ مي توان ديد وناله عاشق را در لابه لاي
لحظه هاي شب...
قلبم با يادت پر كشيد....و سكوتم با نامت فواره زد...
ناله ام بي كس است... كو آوازي..كو شانه اي براي فرياد...
باورم كن نازنينم...
بي گناهم در اين رسوايي
سلام دوستان.بازم منم
همون آشنای همیشگی
پرواز
در پرواز بود چشمانم..؛ بر روي درياچه اي كه دروازه اش باز بود به روي آرزوهايي كه در آواز خواب غوطه ورند و برگهاي سبزي كه بدون نفرت و با لبخند به سرنوشت تكراري خزان سلامي مي كنند.....سلامي كه گويا ناگزير به گفتن آن بودند...
بر تنه اي پير تكيه دادم....
تنه اي كه نشاني از دلباختگان را بر خود مي ديد.........
كه ناله هاي دل را برآن تنه پير حك كرده بودند...
هوشيار شدم وخود را در آغازي يافتم كه پايان ديگران بود..
غروبي تنگ دلم را در سرخي دلرباي خود اسير كرده بود.......
آه تنهايي........كه چه سودايست تو را....
در اين فضاي بدون سكوت....كاش پرده حجاب جنگل از آن سوي غروب به روي من برداشته ميشد تا ببينم الهه سرزمين عشق را......الهه اي كه به ديدارش آمده بودم...
شنيده بودم كه او ملكه تمام عاشقان است......و معشوقه خورشيد ....!
و تنها يادگار سرزمين شقايق.....
شايد كه او شانه هايش را به من قرض دهد براي هقهقي كه از پشت آيينه تنم آواز رهايي را فرياد مي زند.....
شايد كه او چاره اي كند براي اين درد....
به ناگه نسيمي وزيد......و آنسوي بركه از ميان مه نمايان گشت....
آري خودش بود....اميدي مبهم مرا در برگرفت.....اما............
اما....... او را ديدم كه بر تنه پير ديگري تكيه داده بود...
و به دور از چشم شاپركان ؛وغوغاي عاشقان؛
آرام و تنها مي گريست.....

روزي آسماني بود پر از غوغاي عشق...
پر از آواز دل....
روزي بود پر از موج...شاد و پر خروش
پر از خنده هاي ناب در لانه قناريان
روزي بود سرمست از برق نگاهت...
رقصان با آواز نفسهايت..
اماامروز من خاموش است ودر حسرت نسيمي از ديار تو
كه درآغوشم بگيرد..
فاصله اي تاريك نگاهم را در برگرفته...
فاصله اي كه خزان را به مهماني اين ميكده آورده...
بنگر به سيماي خسته از ديروزم ونظارگر به صبح فردا.....در اين كلبه بي آلايش كه در آن جز كوزهايي پر از مي ناب ؛ رمق ديگري نيست ساده و ساكت مي نگرم به سبزه اي كه روزي ازخاك من خواهد رست....
وچشمان من خاك كوي ياران ودلباختگان اسير خواهد شد........
.....مي گذرد با جفا ....مي گذرد....
شايد قصاص عاشقان همين است...
سلام دوستان.بازم منم
همون آشنای همیشگی
پرواز

دگردل کندم از یاران،دگردرخود فرو رفتم مپرس ازاعتبارمن،
دگرازرنگ ورو رفته دریغاازرفیقانم،
مرا بیگانه میخوانند مراچون شمع کشتندوچون پروانه میرانند
کسی که از صدا میگفت: به لب مهرسکوتم زد مرابالای بالا برد
ولی سنگ سقوطم زد به هر یاری که رو کردم،
یه دشنه بر لبم می کاشت هراس هر نفس مردن مرا یک دم رها نگذاشت
به جبران کدام نیرنگ،به من رنگ ریا خورده به تاوان کدامین جنگ،
به تن سنگ بلا خورده سکوتم حرفها دارد،
ولی وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار كسي رو كه خيلي دوستت داره
وقتي نااميدشدي به ياد بيار كسي رو كه تنها اميدش تويي
وقتي پر از سكوت شدي به ياد بيار كسي روكه به صدات محتاجه
وقتي دلت خواست از غصه بشكنه به ياد بيار كسي روكه توي دلت يه كلبه ساخته بود
وقتي چشمات از تصويرم تهي شدند به ياد بيار كسي رو كه حتي توي عكسش هم بهت لبخند مي زنه
تنهاتر از یک برگ با بارشادیهای مهجورم ....آرام می رانم .....تا سرزمین مرگ....
تا ساحل غمهای پاییزی....
در سايه خود را رها کردم....
در سايه بی اعتبار عشـــــــــــــق.....
ياييد از پس لحظهها بگذريم و به اميد لحظههاي بعدي زندگي نکنيم اينگونه بيانديشيم که انگار لحظهي بعدي پس راه ما نيست و از همين لحظه لذت ببريم نه به اميد لحظههاي بعدي بنشينيم

پرواز
سلام دوستان عزيزم.
بازم منم .پرواز

امروز اومدم تا بعد از مدتها دوباره اينجا رو به روز كنم خيلي وقت بود كه به اينجا سر نميزدم خيلي وقت بود كه به اينترنت هم سر نميزدم.
جدي جدي بدجوري از اينترنت دور شدم. از خيلي از بچهها بيخبر شدم. از خيلي از دوستاي قديمي كه يك روزي او قديمي طاقت نميآورديم كه اون يك رو نبينيم.
حالا ديگه همه از هم بيخبر شدن همه ديگه تا حدودي هم از همه دوري ميكنند هم اينكه سرشون گرم كاراي خودشون شده ديگر داران همديگر رو فراموش ميكنند.
چرا دنياي ما اينجوري شده به قول خدابيامرز استاد شهريار (دنيا يالان دنيادي) يعني اين دنيا هم دنياي دروغي اما نميدونستم تا اين حد دوستان هم ديگر رو زود فراموش ميكنند. نميدونستم كه تا كسي برا كسي سودي نداشته باشد بعد از مدتي فراموش ميشه. خوب ديگه چه ميشه كرد.
دنياي ما هم همينجوريه ديگه نميشه كاريش كرد يا بايد باهاش ساخت يا باهاش بايد سوخت. پس براي اينكه با اين دنيا نسوزيم بايد تحملش كنيم با همة حرفهاي مردش با همه بديهايش با همة زشتيهايش بايد تحملش كنيم يا اينكه هر چيزي كه ميبينيم و ميشنويم خودمون را به بيخيالي بزنيم تا هر چيزي كه ميبينيم و ميشنويم جيكمون درنياد.
يادمه يك روزي يكي از دوستاي خوبم برگشت به من گفت فلاني تو مثل داداش بزرگتر من ميخوام داداشم باشي جالب اينجاست كه خودم برگشتم گفتم كه داداش نگو بگو دوست چون كاري كه دوست ميتونه واسه يك دوست انجام بده داداش نميتونه انجام بده تازه دوتادوست با هم ديگه خيلي راحتترند.
اما ميخوام از شماي كه اين مطلب رو ميخونيد بپرسم دوستي كه اشتباه ميكند حتي انقدر لايق بخشش نيست كه ببخشنش و بايد مثل آتيش كه جنگلي رو كه تر و خشك با هم ميسوزند بسوزند. آيا واقعاً اين عادلانست كه همه رو به يه چشم ببينيم و همه رو به يه ديد و از يك ديدگاه نگاه كنيم ولي به هر حال دوست دوست يه اشتباه ما رو ناديده بگيره چه نگيره دوستمونه و همون كه اسمه دوست رو رو خودمون ميزاريم يعني اينكه تا آخرش باهاش باشيم. شايد دوستمون اون لحظه از روي عصبانيت تصميم گرفته شايد هم حق با اون باشه من آدم خوبي نباشم و ناراحتي كه ازمن داره به جا باشه و منم مثل بقيه آدما باشم. ولي به هر حال من از دوست خوبم معذرت خواهي ميكنم و اميدوارم كه روزي برسه كه از نزديك ملاقاتش كنم تا خودم شخصاً رو در رو ازش معذرت خواهي كنم كه اميدوارم منو ببخشه . بخشيدن من از طرف دوستم براي من از همه چيز تون اين دنيا با ارزشتر و اميدوارم اون روز برسه كه بفهمه كه بالاخره انسان اشتباه ميكنه و منم خواسته و ناخواسته اشتباه كردم. دوست عزيز معذرت ميخوام كه رنجوندمت اميدوارم كه منو ببخشي. رنجشه تو براي منم دردآوره چون واقعاً دوستت دارم چون دوست خوبم هستي براي من و براي منم با ارزش هستي و برات آرزوي موفقيت ميكنم. مطمئن باش تا روزي كه نبخشيدي باهات تماس نميگيرم.
به اميد روزي كه همه دوستايي كه از همه دلخوري دارن
همديگر رو ببخشند چون همدلي از هم زبوني بهتره
به اميد اون روز
دوست دار شما دوستان
پرواز
هركسي كه برايم دلش سوخت عاشقانه شكست و دعا كرد
سنگ هم قصهام را شنيد و صادقانه خدا را صدا كرد
سلام دوستان عزيز
بازم من پرواز 
دوستان این مطلبی که نوشتم بر گرفته شده از اتفاقاتی هست که برای دوستم ایمان افتاده .... منم چیزی که دیدم و شنیدم ایجا نوشتم .... ولی دوستان خواهشن چیزی که اینجا نوشتم رو به خودتون نگیرید .... چیزی بود که خودم شخصا شاهدش بودم .... سر آخر هم از دوست عزیزم تشکرمیکنم که اجازه داد تا این مطلب رو بنویسم .... و از دوست خوبم ستاره تشکر میکنم که در نوشتن این مطلب راهنمایم کرد
نميدونم از كجا شروع كنم ولي خوب ديگه.
بهتره امروز در مورد دل شكستن بگم كه چه جوري ميشه كه دل ميشكنه و چه ضربهاي بيشتر دلرو ميشكونه. وقتي كه از كسي جداي ميشي جدايي سخته. با اينكه جداي يك قانونه نميشه كاريش كرد. ميدوني چيه وقتي كه كسي رو دوست داري بهترين كسيه كه ميتونه دلترو بشكونه و خونهي دلترو ويرون كنه. اما چرا؟ چرا وقتي كه به هم ميگيم دوست دارم. عاشقتم چرا دل همديگر رو بشكونيم چرا بگيم بهم عاشقتم كه بعداٌ نتونيم پاي عشقمون وايستيم.
مثل اين ميمونه كه بخوايم شيشهاي كه شكسته دوباره جمش كنيم تا به هم پيوندش بزنم و بهم بچسبونيمش عشق كلمة مقدسيه اما چرا هر كسي از راه ميرسه ميگه عاشقتم. اخه عشق انقدر حرمتش اومده پائين كه روي زبونمون هي تند تند تكرار كنيم. ولي نه نبايد اين كار رو كرد حداقل اگر معناي عشق رو نميدونيم پس خواهشاٌ انقدر تكرارش نكنيم. عشق كلمة مقدسيه كه اگر تمام درختهاي جنگل بشن قلم و تمام درياها و اقيانوسها بشن مركب نميتونند ارزش و حتي گوشهاي از عشقرو بنويسن و توصيف كنند.
وقتي كه ميگن من فرق ميكنم. من با همه فرق ميكنم ميدونيد اين يعنيچه؟ يعني اينكه اين يكي بدتر از همه دلترو ميشكونه و آخرشم ميره همين كسي كه ميگفت من با بقيه فرق ميكنم تنها فرقش اينه كه بدتر از بقيه دلت رو ميشكونه. هميشه پيش خودت فكر ميكني كه واقعاٌ چرا؟ چرا انقدر راحت ميان دلترو ميكشنند و ميرن. هرچقدر هم كه فكر ميكني بازم به نتيجهاي نميرسي. بعضيها ميان كه باهات دوست ميشن تا بخوان خودشون رو از تنهايي در بيارن و با احساسات خيليها اينجوري بازي ميكنند. آخرشم بعد از اون همه حرفهاي عاشقانه كه به هم ميزنند، بعشد برميگردن ميگن ما به درد هم نميخوريم ما با هم تفاهم نداريم. تو نميتوني خواستههاي منو برآورده كني ولي آخه چرا؟ چرا؟ تويي كه ميخواستي خودتو از تنهايي در بياري چرا با احساس كس ديگهاي بازي ميكني. هيچ پيش خودت فكر كردي كه اين كارت چه تأثيري داره روي برخوردهاي بعدي ميتونه همين شكست احساس ميتونه كاملاٌ نظر طرفرو به جنس مخالف خودش عوض و اونم شروع كنه از اون به بعد بازي كردن با احساسات ديگران و شكستن احساس ديگري غافل از اين كه شايد اين يكي واقعاٌ احساسش پاك باشه و واقعاٌ تو رو دوست داشته باشيه و واقعاٌ عاشقت باشه.
همين باعث ميشه كه كسي به كسي اطمينان نكنه و هركسي از بعدي بخواد تلافي قبليرو سربعدي در بياره اونوقت فكر ميكني واقعاٌ ميشه به كسي بگي كه دوستش داري؟ به نظر شخصي من نه چون همه از هم ميترسند و ديگه كسي به كسي نميگه عاشقتم. همينجاست كه كلمة عشق رو باطنشرو به زير سوال ميبرند و كلمة مقدس عشق رو لكهدار ميكنند و لكه ننگيني به عشق چسبوندن ولي اميدوارم كه شما از دسته آدمهايي نباشيد كه بخواييد سركسي طلافي كنيد. ولي بياييم حداقل اگر نميتونيم عاشق باشيم اسم مقدس عشق رو لكهدار نكنيم.سعی کنیم که برای پر کردن خودمون با احساسات کسی بازی نکنیم.سعی
کنیم ... وقتی کسی خالصانه و پاک ابراز علاقه کرد خورش نکنیم
یادمانباشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر پای نکنیم 

يا حق
چون رود روان، چون كوه استوار باشيد
هركسي كه برايم دلش سوخت عاشقانه شكست و دعا كرد
سنگ هم قصهام را شنيد و صادقانه خدا را صدا كرد

خستهام از نوشتن از عشق ... از نوشتن از اين همه احساس،
خسته از اين كلمات كودكانه خستهام
خسته از جستجو كردن خسته از فراموش كردن بودنم، فراموش كردن هستيام
خسته از بازيهاي بچهگانه، از بازي با اين همبازيهاي بچهتر از خودم
خسته از كشيدن منحني به شكل قلب و پرتاب تيري به سوي آن
خسته از دويدن براي رسيدن، براي رسيدن به هيچ
خسته از شنيدن نجواي نالههاي عاشقانه عاشقي در كنج تنهائيهايش
خستهام از اين اعتياد قلبم به عشق ...!
از اعتياد چشمانم به اشك، از اعتياد روحم به غم و غصه
خستهام از اين قمار، از قمار دل!
قماري كه آخرش چه برنده باشي و چه بازنده، «بازندهاي» بيش نخواهي بود
خسته از جارو كردن خرده شيشههاي دل ...!!
خسته از مرهم گذاشتن بر اين زخمهاي كهنه
خستهام از كاروانسرا شدن دل!!! و به زير سوال رفتن عشق
خستهام ...... خسته ...... خستهي خسته .....!!
خسته از اين صبر و انتظار، خسته از تكرار روزها،
خسته شدم از روياي تو، خسته شدم از خودم، خسته شدم از اين زندگي
از اون حرفاي هميشگي
يا حق
چون رود روان، چون كوه استوار باشيد

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم. باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
( ای ستاره ها )
ای ستاره ها که برفراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته اید ای ستاره ها که ازورای ابرها برجهان ما نظاره گر نشسته اید
آری این منم که دردل سکوت شب نامه های عاشقانه پاره میکنی ای ستاره ها اگر به من مددکنید دامن ازغمش پراز ستاره می کنم با دلی که بوئی ازوفا نبرده است
ای ستاره ها چه شد که درنگاه من دیگرآن نشاط و نغمه وترانه مُرد ای ستاره ها چه شد که بر لبان او آخرآن نوای گرم وعاشقانه مُرد
ای ستاره ها که همچوقطره های اشک سربدامن سیاه شب نهاده اید ای ستاره ها کزآن جهان جاودان روزنی بسوی این جهان جاودان گشاده اید ای ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟


